تبليغاتX
همیشه قهوه را تلخ می خورم!؟

نمی دونم چی بگم...این وبلاگ تنها دلخوشی من بود...(اشکالی نداره)...از بالا(امیر جونم) دستور رسیده که دیگه وبلاگ ننویسم...(دوباره باید توی دفترم بنویسم)...چون دوسش دارم حرفشو قبول می کنم و دیگه نمی نویسم!...البته تازه داشتم نوشتنو یاد می گرفتم...اگه دقت کنید می بینید که پست های اولم خیلی ابتدایی می نوشتم و کم کم داشتم راه میوفتادم...! بگذریم...اینم آخرین نوشته من به عنوان دختر لیمویی توی وبلاگ:

همیشه قهوه را تلخ می خورم!؟


خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

خداحافظی گریه در یک غروبه
خداحافظی رنگ دشت جنوبه
خداحافظی غم توی کوله باره
خداحافظی ناله ی قطاره
یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم
دلو جا گذاشتم
بریدم گذشتم
دو تا قطره اشک روی شیشه حیرون
یکی گریه من یکی مال بارون!

خداحافظ!

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 3:32 PM توسط goli hii |

دیوونه شدم...عاشقشم ولی دیگه دارم خسته می شم...نه از اون...من که یه ثانیه دوریه امیر رو نمی تونم تحمل کنم...از خودم خسته شدم...شک بیجایی که دارم...همش بهش گیر می دم...سرش داد می زنم...نمی دونم دلم نمی خواد این جوری باشم...ولی نمی دونم چرا اخلاقم یه مدت این جوری شده...همه چیو بهم می گه ولی همش بش شک دارم که نکنه با کس دیگه باشه....الان بهش زنگ زدم...وصل کرد ولی چند ثانیه بدش قطش کرد!...بگذریم.. دلم گرفته برای من الان زود این حس رو داشته باشم...من هنوز خیلی کوچیک هسم...دلم می خواد یه چیزی بهم آرامش بده...من امیر رو دوست دارم ولی نمی فهمه همش می گه داری ادای عاشقارو در میاری...راسی نگفتم غزاله تازگی ها خیلی مشکوک...مثلا امروز شارژم تموم شده بود و ۳ ریال توش بود...سر کلاس بودیم به غزاله گفتم یه اس ام اس به امیر بده بگو چرا صبح بیدار نشد...غزاله دید منتظر جواب امیر هستم ولی نگفت امیر جواب داده و عصر از خود امیر شنیدم...یا این که همش میگه من و امیر خیلی بهم میایم ولی گلی اصلا به امیر نمیاد...دفعه اولی که امیر و غزاله با هم حرف زدن غزاله بهم چرت و پرت گفت و از این که امیر با گیلدا دوست شده فقط بهم گفت ولی نگفت خودش به امیر چیا گفته...امیر بهم گفت...وای دیوونه شدم...اصلا نمی تونستم هضمش کنم....!!!!!!؟ اون از نگار دوست ۹ سالم اینم از غزاله که از اول دبیرستان باش دوستم...عجب شانسی دارم من توی دوست پیدا کردن....ک؟ر تو این شانس ....!(ببخشید نتونستم جلو دهنمو بگیرم!) خوب دیگه برم سر کارای مبانی که خانم شریفی فرا منو می کشه!

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:18 PM توسط goli hii |

باهام سرد شده... اون امیر یک هفته پیش هم دیگه نیست...اونی که می گفت هیچی مارو از هم جدا نمی کنه و دوست دارم و عاشقتمو جز تو دیگه کسیو ندارم و ........دیگه خبری از اون امیر نیست...بهم می گه عشقم از روی هوس میگه فکرشو کن یه روز از هم جدا بشیم چقدر خاطره های خوبی داریم....دارم دیوونه می شم...جلو غزاله اونم وسط چهار باغ بالا زد تو گوشم...برق از سر و کلم پرید...جلو همون غزاله گفت که اون پدی(پدی مخفف پدرام یعنی پسر داییش) که براش اس ام اس داده دوست دختر پدی....!؟ دلم نمی خواد دیگه برم مدرسه...چون می دونم از فرداس که همه مسخرم کنن....اون دهن لق به همه میگه! دیگه خسه شدم...اون از عرفان که بهم گفت مثه خواهرشم و بعدش ازم خواست که یه جوری با غزاله دوستش کنم...اینم از امیر که دیگه کم کم داره دکم می کنه برم...!؟ نمی خوام...من سختی کشیدم تا امیر الآن این شده!!!! خودش می دونه یعنی چی!!!!! ولی می تونستم مثه دوستای قبلیش کاری به این کاراش نداشته باشم........!....دلم می خواد تا صبح گریه کنم...به خریت خودم گریه کنم...به سادگیم به این که چه ساده خام حرفای قشنگش شدم...ولی بعدش می گم اگه دوسم نداشت تا ۱۲ شب یشم نمیموند...بعد دوباره یاد فوشاش میوفتم.......باباجون من دوسش دارم می میرم براش...هر چی کم محلی کنه بیشتر بهش محبت می کنم......! دیگه جون نوشتن ندارم..............!

bYe

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 0:30 AM توسط goli hii |

نمی دونم چرا هر چی بلاس باید سر این شهر خوشگل من بیاد...اول که اون قاتله که دیگه همه ایران فهمیدن...حالا هم ما جرای آبش...کلی اصابمو خورد کرد...آخه مامانم گفت تو این ۳ روز که آب قطع شده می ریم تهران...آخه من ۱ روز هم نمی تونم دوریه امیر جونمو تحمل کنم چه برسه به ۲ رووووووووووووز!  تازه من می گم ۲ روز...امیر هم ۲ روز می خواد تلافی کنه می شه ۴ روووووووووووووووووووووووز!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدایا کاش این ۴ روز زودی تموم بشه!...راسی امروز رفتیم کاکتوس...وای خیلیییییییی خوش گذشت...!

بسه دیگه برم چیزامو جم کنم که دارم می رم!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 8:22 PM توسط goli hii |

مرد ها به وسعت بی انتهایی نامردند...

گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن شدند....

اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردی به جا می آورند!

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 6:5 PM توسط goli hii |

امروز یک هفته شده که حالم اصلا خوب نیست...اول دل درد بود...حالا سر درد و افسردگی هم شده..دلم می خواست امروز با دوستام و امیر بریم بیرون...ولی وقتی به غزاله زنگ زدم با یه لحن بدی گفت با محمد(دوست پسرش) بیرونه...منم گفتم ببخشید مزاحم شدم!!!؟... به امیر زنگ زدم گفتم وقتی بهت می گم خودت بش زنگ بزن واسه همینه...! اونم گفت تا یک ساعت دیگه بهت زنگ می زنم...هنوز یک ساعت نشده....!وای نمی دونم چرا از وقتی مامانم رفت سر کار فقط دارم گریه می کنم...خسه شدم...دوست مامانم خونمونه و من نمی تونم ساعت ۹ برم با امیر بیرون...من چه خاکی بر سرم بزنم؟؟؟؟

شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

مرگ گل

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 8:27 PM توسط goli hii |

چند روزی بود طبق معمول دل درد شدید داشتم...ولی این دفعه دردش خیلی زیاد بود و دیگه نمی تونستم از مامانم قایم کنم...دیروز نرفتم مدرسه ولی کسی باورش نمی شد که واقعا حالم بد بوده و فکر می کردن نمی خواستم برم مدرسه که گفتم دلم درد می کنه...دل دردم ادامه داشت تا وقتی که خواستم بخوابم...ساعت ۱ بود که رفتم بخوابم...ولی از درد شدیدی که داشتم خوابم نمی برد...وقتی مامانم اومد بالای سرم و دید حالم انقدر بده با اسرارهای زیاد حمید رفتیم بیمارستان سعدی...ساعت ۱:۲۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان...بیمارستان خالی خالی بود...رفتیم توی بخش ارژانس ...چند دقیقه ای نشستیم تا دکتر هم اومد...با مامانم رفتیم توی اتاق و من خوابیدم روی تخت ...بعد چند تا معاینه ساده دکتر گفت پاشو دیگه...(راستی یادم رفت بگم از وقتی که پامونو گذاشتیم توی بیمارستان از بس که  حمید مسخره بازی در اورد من فقط داشتم می خندیدم...) وقتی پاشدم...دکتر پرسید تا حالا که پنی سیلین که زدی؟ گفتم بله!...دیگه چیزی نگفت ...آخرش که نسخه نوشت بهم گفت برات سرم نوشتم...می زنی و می مونی توی بیمارستان تا ببینم حالت چطور می شه...گفتم سررررررررررررم؟...دیگه داشت اشکم در میومد...آخه تا حالا نزده بودم... حمید رفت نسخه رو گرفت و رفتیم طرف اتاقای ارژانس...چند دقیقه ای وایسادیم تا آقای قاسمی(همونی که سرم و آمپول می زنه) کارش تموم بشه و بیاد سرم منو بزنه...که حمید گفت بزا ببینم آمپولات چیه!...گفتم مگه آمپول هم داده؟؟؟؟؟؟؟...گفت آره ۲تا!!!!!!!...دیگه داشت حالم بد می شد....و با شوخی گفتم "دکی" می کشمت...رفتم توی اتاق و دیدم اگه بخوام بخوابم باید کفشامو در بیارم!...وای که چه کار وحشتناکی بود...آخه converse All Star پوشیده بودم تازه اونم از نوع ساق دارش...درش اوردم و خوابیدم...یه خانمی هم روی تخت آخر خوابیده بود...داشتم خودمو واسه درد سرم آماده می کردم که دیدم میگه از پشت بخواب تا آمپولتو بزنم....یهو شک شدم....! ولی خداییش اصلا درد نگرفت...بعدش که اومد سرم رو بزنه انقدر مسخره بازی در اوردم که آفای قاسمی که همیشه اخم می کنه داشت می خندید...وای وقتی اومد سرم رو بزنه یک دردی گرفت که دهنمو بستم و یک جیغ بلند  توی دلم زدم که مامانم که بیرون واساده بود شنید و زودی اومد توی اتاق...! بعد یه آمپول شل کننده هم زد توی سرم ....سرمش کوچیک بود و ۳۵ دقیقه ای تموم شد...و من توی این ۳۵ دقیقه ارژانس بیمارستانو گذاشته بودم روی سرم از بس مسخره بازی در اوردم...و تا تونستم از خودمو ...سرمو...دستم عکس می گرفتم...یه خانم و آقایی هم اومده بودن روی تخت وسط خانومه خوابید که از بس من حرف زدم دیگه داشت اشکش در میومد...سرم که تموم شد دکتر اومد بالای سرم و وقتی گفتم حالم بهتره گذاشت که بریم... آقای قاسمی وقتی سرم رو در اورد یه پنبه و چسب زد روی دستم و به مامانم گفت سفت بگیرید...مامانمم گرفت ولی زود دسشو برداشت و با بابا حمید ۲تایی رفتن سراغ کفشم و پام کردن...دیدم از دستم داره وحشتناک خون میاد...فکر کردم عادیه...وقتی کفشو پام کردن و داشتیم از اتاق میومدیم بیرون به اون خانم و آقا گفتم ببخشید! اونا هم گفتن خواهش...رفتیم از آقای قاسمی هم خداحافظی کنیم که گفت سفت دستتو بگیر که خون نیاد... من گفتم داره خون میاد..یهو دوباره آقای قاسمی اخم کرد و به مامانم گفت عربی که صحبت نکردم...گفتم بگیریدش...و دستمو گرفت و منو برد به طرف همون اتاقه و پنبه و چسبو کند...وای که چه خونی ازم رفته بودااااا!!!!!!!!!...منم بش گفتم ببینید من با داشتن همچین همراه هایی چه می کنم...ببینید داشت منو می کشت... بعد یه پنبه دیگه گذاش و رفتیم دیگه...ساعت ۳ بود که دیگه رسیدیم خونه...گرفتیم خوابیدیم...صبح حال بد تر شد و دیگه از دل درد به خودم می پیچیدم...با مامانمو حمید رفتیم مدرسه...مامانم اومد توی مدرسه و گواهی و خودمو نشون خانم میرباقری (معاون) داد و گفت که طبق گفته دیشب دکتر باید الان ببرمش سونا گرافی!!!!!!...اونم گفت بله موردی نیست و برید شما! ...منم با مامانم دوباره برگشتم...مامانم باید واسه پوستش می رفت پیش یکی از دوستاش و قراره که بعدش بیان دنبال من و منو ببرن سونا گرافی!...وای من عاشق سوناگرافی هستم...تا حالا واسه کیستام یه عالمه رفتم...و کلی بهم حال میده.........................................تموم شد!

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 9:33 AM توسط goli hii |

تا حالا در مورد مامانم چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم...ولی حالا می خوام بنویسم...از روزی که آهنگ شادمهر به نام " تهدید" به بازار اومد من احساس می کردم که خودم دارم واسه مامانم می خونم...هر وقت باهم دوامون میشه تهدیدم میکنه که از پیشت می رم...حالا اینو واسه مامانم می نویسم...مامانی گوش کن:


منو تهدید میکنی
که یه روز از پیشم میری
تا من میام حرف بزنم
اخماتو تو هم میکنی
منو تهدید میکنی
تو منو دوستم نداشتی
حتی قد نوک انگشت


اگه من یه روز نباشم
کی از عشقت میمیره
یه روزی میرم
اون روزه که گریه ت میگیره
گریه ت میگیره
تو منو دوستم نداشتی
حتی قد نوک انگشت


برو با خیال راحت
اینجا قلبی نشکسته
دیگه برنگرد که اینجا
کسی منتظر نشسته
منتظر نشسته
تو منو دوستم نداشتی
حتی قد نوک انگشت

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 3:52 PM توسط goli hii |

مرگ.واقعا جراتشو نداشتم....امیر راست می گفت من جرات این کارو نداشتم...ولی دلم می خواست جراتشو پیدا کنم...اول یه نامه واسه مامانم نوشتم و گفتم چرا می خوام این کارو بکنم...تیغ رو برداشتم...گفتم خدا جرات می خوام...خدا بهم داد...چشامو بستمو کشیدم ....کشیدم...کشیدم...کشیدم...۶تا شد...از همشون خون می ریخت...موبایلمو برداشتم...زنگ زدم امیر...گفتم:زنگ زدم خداحافظی کنم(منظورمو نفهمید) ...گفت: به سلامت..گفتم: یادمه یه بار گفتی نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه!...تا اینو گفتم گفت: گلی تو چی کار کردی...........همه رو گفتم...به غلط کردن افتاد...حالا من براش ناز می کردم..... گفتم : برا من این زندگی بدون تو معنی نداره! گفت: از من بکش بیرون...گفتم: باشه ۲۰ دقیقه دیگه می رم از این جا........اون گفت...من گفتم.................تا جایی که قرار شد اون دوباره بشه همون امیر همیشگی...منم برم دستمو ببندم...! زیر دستم با خون یکی شده بود...دستمال برداشتم گذاشتم رو دستم...رفتم تو آشپزخونه باند برداشتمو دستمو بستم....!ولی کاش نبسته بودم... امروز صبح وقتی بهش زنگ زدم...زد زیر قولی که دیشب داده بود...گفت گفتم که پیش مامانت بمونی...!قسمش دادم...التماسش کردم...جون حرف زدن نداشتم....نمی تونستم رو پام وایسم....هیشکی نمی دونست...به جز عشقم....زندگیم!...حالا تنها امیدم اینه که نیم ساعت دیگه زنگ بزنه و باش حرف بزنم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 12:31 PM توسط goli hii |

noorooz

happy new year

سلام...سال نو مبارک...!

Happy Noorooz

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 7:28 PM توسط goli hii |

dark-با یه شکلات شروع شد!

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.

من بچه بودم ...اونم بچه بود.

سرمو بالا کردم اونم سرشو بالا کرد...دید منو می شناسه!

خندیدم...گفت: دوستیم؟                    گفتم دوست,دوست!

گفت: تا کجا؟                                    گفتم: دوستی که تا نداره.

گفت: تا مرگ؟                           خندیدمو گفتم: گفتم که دوستی که تا نداره!

گفت: باشه...تا پس از مرگ         گفتم:نه...نه...نه...نه تا نداره!

گفت قبوله:تا اونجا که همه دوباره زنده می شن...یعنی زندگی پس از مرگ...! بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت؟ ته جهنم؟ ...تا هر جا که بشه با هم دوستیم؟!

خندیدمو گفتم:تو براش تا هرجا که می خوای یه تا بذار...اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ...! اما من اصلا براش تا نمی ذارم...!      نگاه کرد نگاش کردم! باور نمی کرد!

می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه..! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!؟

-زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گمشدن بر نرمی عشق

dark 2-گفت:بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم    گفتم:باشه تو بذار.

گفت:شکلات...هر بار که همو می بینیم یه شکلت مال تو یه شکلات هم مال من...باشه؟        گفتم باشه!

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من...باز همو نگاه می کردیم...یعنی که دوستیم...دوست دوست!

من تندی شکلاتمو باز می کردمو می ذاشتمش تو دهنمو تند تند می مکیدم...!    می گفت:شکمو تو دوست شکموی منی!

بعد شکلاتشو می ذاشت توی یه صندقچه کوچیک قشنگ!    می گفتم بخورش!          می گفت:تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه...!

صندقچش پر از شکلات شده بود!...هیچکدومشو نمی خورد! من همشو خورده بودم!

گفتم:اگه یه روز شکولاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چیکار می کنی؟       گفت:مواظبشون هستم.      می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با هم دوستیم...!

من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم:نه...نه...نه...تا نه...دوستی که تا نداره!

تو کدوم کوهی که خشکی تو دست تو می تابه

چشمه چشمه ابر ایثار توی سینه تو خواب

یک سال...دوسال..چهار سال...هفت سال...ده سال...بیست سال شده!

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم...من همه شکلاتامو خوردم...اون همه شکلاتاشو نگه داشت!

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه..!؟

می خواد بره...بره اون دور دورا...!      می گه:می رم اما زود بر می گردم!

من که می دونم میره و بر نمی گرده!

یادش رفت به من شکلات بده..! من که یادم نرفته!

یه شکلات گذاشتم کف دستش...!گفتم:این برا خوردن...یه شکلات هم گذاشتم کف اون دسش...اینم آخرین شکلات برای صندق کوچیکت!

یادش رفته بود یه صندق داره برا شکلاتاش!!!!!! هر دوتا رو خورد...!؟

خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره...می دونستم دوستی اون تا داره!

مثل همیشه ...خوب شد همه شکلاتامو خوردم...اما اون هیچکدومشو نخورد...!

حالا با یه صندق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟!

این  دیگه فکر نداره وقتی می شنوی می گن:

تو برو باهام  نمون حتی اسممو نیار

اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

که تمام فکر من پیش  تو بود مثل تو توی زندگی هیشکی نبود!

 

dark 4

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 9:21 PM توسط goli hii |

چند سالی است که در اواخر بهمن ماه در ایران هیاهو و هیجان در خیابان و فروشگاه ها مشاهده می کنیم مغازه ها پر می شود از اجناس کادویی و لوکس و فانتزی

بازار فروش عطر و ادکلن و عروسک های خرسی گرم گرم است

چه خبر است ؟؟؟ والنتاین

از هر جوانی سوال کنیم والنتاین چیست می گوید روز عشق..... روز پسر...... روز ..........

اینجا بحث ما به ریشه والنتاین نیست (( کلودیوس فرمانروای روم باستان و کشیشی به نام والقورس یا همان والنتاین ................... ))

اما شاید باید متاسف باشیم که جوانان ما والنتاین را خوب میشناسند ولی کمتر جوانی می داند که در ایران باستان روزی به نام عشق بوده است ( سپندارمذگان )

سپندار لقب زمین و زمین هم نماد عشق است

با حوادث های مهم تاریخی و مخصوصا با ورود اسلام به ایران بسیاری از جشن های ایرانیان از بین رفته و به فراموشی سپرده شد

از جمله این جشنها تیرگان........ مهر گان ....... سده ....

وجود همین خلاء باعث شد که ما به جشن هایی روی بیاوریم که ریشه در روم باستان یا غرب دارد

البته فرهنگ ملت ها ارزش های خود را دارند و قطعا فرهنگ کشور ها ارزش های خاص خودشان را دارند و همان اندازه که کریسمس و والنتاین حق دارد جهانی شود

نوروز و مهرگان و سده نیز حق دارند جهانی باشند

حال چرا ما این آئین های زیبای خود را فراموش می کنیم و دل به نغمه های دیگران می سپاریم ؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا دچار بی غیرتی فرهنگی شده ایم ؟؟؟؟؟؟؟

یا به خواب عمیق فرهنگی فرو رفته ایم ؟؟؟؟؟؟

چرا والنتاین این شانس را داشته که طی چند سال گذشته خود را بر ما تحمیل کند ؟ در صورتیکه تفاوت بنیادین مهر گان و والنتاین اینست که

مهر گان بر بنیان مهر ورزی آگاهانه و خرد ورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است اما

والنتاین بیشتر مروج عشق های کوچه بازاری است

یقینا عوامل زیادی در این تحمیل نهفته است ( سیاسی ..... مذهبی ..... تاریخی .... )که

بحث در باره آن را یه شما واگذار می نماییم...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 5:25 PM توسط goli hii |

انقدر سريع اتفاق ميفته كه خودتم نمی فهمي؟؟...يه روزی انقدر دوسش داری كه حاضری به خاطرش از همه چيزت بگذري...از غرورت...از خوشيات...حتی از زندگيت...حاضری برای اينكه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...هر كاری بكني....خودت عذاب بكشی ولی گريه شو نبيني...حاضری هر كاری كنی تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايی كه ازش شيطنت و مهربونی ميباره صدات كنه...وای كه چه روزايی گذشت كه به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بی وفايی هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولی به روی خودت نياوردي...هر چقدر او نامهربونی كرد تو مهربونی كردي....هر قدر ناز كرد نازشو كشيدي...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...چه روزايی كه به اميد ديدنش گذروندي...و چه شبايی كه از غصه ی دوريش تا خود صبح بی صدا اشك ريختي...ولی راستش هر آدمی يه ظرفيتی داره...وقتی از حدش بگذره ديگه محبت كردنم بی معنی ميشه....گاهی وقتا انقدر به يكی خوبی می كنی كه ديگه فكر می كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه يه چيزی ته دلت می شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربونی ميده...انقدر در جواب لبخندت اخم می كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازی می گيره.......كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....ديگه حاضر نيستی به خاطرش غرورتو خرد كني....ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هری نمی ريزه پايين...ديگه نازشو نمی كشي....آره....ديگه ديدنش واست رويا نيست...ديگه از تماس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداري....ديگه از دوريش غصه نمی خوري...حالا می فهمی كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و حسرت ميخوري....چون...چون....ديگه دوسش نداري

این بود حرف دل من!؟

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 11:3 PM توسط goli hii |

سلام عرض شد...من گلی هستم..۱۶ سالمه...تنهام...رشته تحصیلیم گرافیک هست...اینجا هم وبلاگ منه...واسه خودم می نویسم پس اگه خوشت نیومد نمی خواد فوش بدی...اصفهانی هسم...و

همیشه قهوه را تلخ می خورم!؟

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 10:59 PM توسط goli hii |